از آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سيراب و مى مكيد
خاتم ز قحط آب ، سليمانِ كربلا (1)
بسيار گريست تا كه بى تاب شد، آب
خون ريخت ز ديدگان و خوناب شد، آب
از شدّت تشنه كامى ات ، اى سقّا
آن روز ز شرم روى تو آب شد، آب (2)
آب ، شرمنده ايثار علمدار تو شد
كه چرا تشنه از او اينهمه بى باك گذشت
بود لب تشنه لبهاى تو صد رود فرات
رود بى تاب ، كنار تو عطشناك گذشت
بر تو بستند اگر آب ، سوارانِ سراب
دشت دريا شد و آب از سرافلاك گذشت (3)